تبليغاتX
دلنوشته های سمانه محمدصادقی

دلنوشته های سمانه محمدصادقی

حســــــرت دیــــدار تـــــــــــو مــــرا تا بــه کجـــــــــــــاها کـــه نبـــرد...

یادگاری از طلاییه

یاد یار


از آسمان بودند و زنجیری زمین 

من آمدم که زمینم به آسمان روم


تا دل طلوع کند به نقش یاد یار

تا قلب به قلب تاریخ زمان برم


تا دل به خاک خاکش طلا شود

تا سر به سجده معبود عاشقان برم


دل قول می دهد که با یاری خدا

جان را به سمت یاد یاران برم

26اسفند 90(طلاییه)

+ نوشته شده در  91/02/05ساعت 16  توسط سمانه محمدصادقی  | 

مسیح عشق...

بسم رب حسین 

 

 

مسیح عشق...

 

اشکی چکید و روی تو را کشید

اَنا قَتَیلُ عَبَرات به دلــــها کشید

 

این آسمان که خون تو را گرفت

بر آستان عرش خدا کربلا کشید

 

آن روز که تیــــــــــرها شد قلــم

یک دشت نقاشی ازلاله ها کشید

 

جان را فدای عشق ،عشق میکند

اَحلی مِن العَسَل گل هــــــــا کشید

 

تیری که حنجر شش ماهــه میبرد

تا عشق ،غروب عشـــــق راکشید

 

ساقی که نورحضورش همیشه نور

یـــــک مَشک معرفت وفـــــا کشید

 

دستان بدون دست ،دست میگرفت

هفت آسمان عَلَم زخـــــم ها کشید

 

آزاد می شود از حُر، که حُر شود

ارباب معرفت اسمش طـــلا کشید

 

اشکی که ترشد ازاو،تاخدا رسید

این یاحسین،حسین راخـدا کشید

 

سرها به روی نی خدا شاهداست

این آسمان و زمین چه ها کشید


رِضاً بِرضاک و تسلیم امــــر تو

هستــــــی به تو تمام دنیا کشید

 

اشکی ز کودکی  از فـــــراق پدر

سر را بریده دید و ناله ها کشید

 

 

افتادبه خاک و بی صدا شکست

قامـــت خمیده عکس بابا کشید

 

آری حیا ز خون خــدا نمی کنند

پیکر بدون سرزیر سُم ها کشید

 

تعبیر که میکند آبی شود زمین

این ما رَایتُ اِلا جَمیـــــلا کشید

 

یا لَیتَنی گویــــــــــم وکنا مَعَک

دل راهزاروصله به کربلا کشید....... 


 شعر از  سمانه محمدصادقی

+ نوشته شده در  90/09/04ساعت 19  توسط سمانه محمدصادقی  | 

شیدا

 

دوباره به یاد تو و نگاه شیدایی

دلم قرار ندارد ،بگو که می آیی

 

فقط برای تو گویم،برای تو

از این دلم تویی که پیدایی

 

از من گذشتی، آخر بگو

بگو که مجنون کدام لیلایی

 

به جرم کدامین گناه، ای یار

چرا شدم محکوم به رسوایی؟

 

رفتی و دوباره چشمم به راه

من مانده ام دوباره تنهایی

 

فرار می کنم آخر ،از این هستی

از این خرابه ی صد رنگ دنیایی

 

دوباره نقطه ی پایان و یاد تو

دلم قرار ندارد، بگو که می آیی

 .

.

.

.

س.محمدصادقی

 

+ نوشته شده در  90/08/12ساعت 10  توسط سمانه محمدصادقی  | 

بی تو

جنس دل بی تو ببین کاهی شده

بی تو حتی به سیاهی نفسم راهی شده



دست دل را دست هر دل می دهم

جمله هایش جمله گمراهی شده

.

.

.

.

.

س.محمدصادقی

+ نوشته شده در  90/07/28ساعت 16  توسط سمانه محمدصادقی  | 

رها

گفتمش صبر کن آخر  به نوایی برسی

قفست باز شود تو به رهایی برسی



اگر این چند صبا راه به کج می بردی

بازگرد  در ره یار به جایی برسی

.

.

.

س.محمدصادقی


+ نوشته شده در  90/07/15ساعت 15  توسط سمانه محمدصادقی 

هدیه

تقدیم به یگانه نجات بخش عالم 


این دل تمام نگاهش برای توست 

گو مرده است و محتاج هوای توست 


شرمنده واژه ها نمی رسند تا خدا

در بند بندگی زیبای توست


اری دوباره زانو زده دلم 

محتاج اشک مهربان دعای توست


از آسمانم و زنجیری زمین

گفتم تمام وجودم فدای توست


دستم به آسمان و اجابت رسیده است 

این آفتاب عنایت رضای توست


س. محمدصادقی تیر88

+ نوشته شده در  90/07/09ساعت 7  توسط سمانه محمدصادقی 

می آید

شنید این دلم که یار می آید 

امید اخر این این دیار می آید



شکسته میشود اخر سختیها

یکی از آن طرف بهار می آید


سمانه محمدصادقی

+ نوشته شده در  90/07/04ساعت 21  توسط سمانه محمدصادقی 

ضریح ضامن (ع)

 

 

 

وقتی با گریه و اشکم از غم زمونه رستم

دل سپردم و  دوباره، دل به آغوش تو بستم

 

رو به روت نشسته و باز گفته ها، شنیده هامو

واسیه ی یه عمر دوری گفته و گفتم که هستم

 

وقتی آسمون نگا کرد، وقتی تو اجازه دادی

همه بود و هستیم را،برده اند هم ز دستم

 

دلم آروم شد و غمها، گوشه ای کنار می رفت

تو ی گوشت آروم آروم ، گفتم من ،بنده ی پستم

 

 

 تابستان 84

+ نوشته شده در  90/01/15ساعت 13  توسط سمانه محمدصادقی  | 

مستی


رحم کن برمن دیوانه ای فریادرس    

یک نظر کن بر من ویرانه ای فریاد رس


هر چه در دنیا گذر کردم به پوچی هر نفس 

تو گذر کن بر دل بیگانه ای فریاد رس


قلب من گشته پر از رنگ سیاهی ای دریغ

ای خدا دل پر کن از پروانه ای  فریادرس


حال گشته بر من مستانه هر لحظه خراب 

تو نشانم ده ره میخانه ای فریاد رس


گرچه اکنون از خودم دور و گم و بیگانه ام

تو برس بر داد این دیوانه ای فریاد رس (ابان 83)

+ نوشته شده در  89/11/30ساعت 10  توسط سمانه محمدصادقی  | 

یاد ســقا خونه و یاد کبوترا شدم             

 خودم سـپردم و تو نوکرات رها شدم


برای یه لحـظه نگای مهربونت آقاجون           

 از کجا با چه امیدی رنگ زائـرا شدم


قد یک نفس که اینجا پیش تو طـلا بشم        

 نمی دونی که چقدر بسته هر بلا شدم


حرف دل تمــوم نمیشه آخه از کجا بگم           

 توی منجلاب دنیا آخه من چــرا شدم


چشم دل بارونـی و تـوی حریمت میشینم          

 میدونم پیش دلم موندی که تا جدا شدم


به خدا تموم نمیشه بگو آقــا تا بگم        

 توی منجلاب دنیــا آخه من چرا شدم


این طوری رسم شما بود که دلم رو بشکنی      

 دست خالی اومدم تا آخرش گـــدا شدم


همه امیدم گره زدم به این ضــــــریح            

تو خیالم تو حریمت رنگ کربلــا شدم


میدونم لیاقت گوشه چشمت نداشـت          

 این اسیر نفس و منـم که بی وفا شدم


با هزار هزار تا امید اومدم ولــی بگو             

  ای امام مهـربون چرا بازم خطا شدم؟

آبان 87.

+ نوشته شده در  89/07/27ساعت 9  توسط سمانه محمدصادقی  | 

یا رب

به اشکم ناله ام یا رب نگا کن

در این احوال بد نامم صدا کن


یقین دارم که با من مهربانی

بیا و لحظه ای دل را صفا کن


تمام عمرم از دل در خطا رفت

ببخشم زخم من را هم دوا کن


نمی دانم چه گویم چاره ام چیست؟

تو هرچه خواهی با این بینوا کن 


کلام تو بهشتم درزمین است

الهم من به عشقت مبتلا کن

س.محمدصادقی

+ نوشته شده در  89/03/18ساعت 11  توسط سمانه محمدصادقی  | 

آیینه صبح

 

با غم پر از غم سوار دلها چه کنم؟

در زمان گم شدم و نشان رویا چه کنم؟

 

کردم از گل به بهانه هرطرف غوغایی

با نگاه آیینه با دل سودا چه کنم؟

 

دوستان دائم از این عشق تمنا کردند

با بار تهی در این سفرها چه کنم؟

 

نور داده آن صمیمی به نفسهایم جان

لطف آن هستی مهربان دنیا چه کنم ؟

 

در طلوع صبح اگر آیینه ای با من بود

با پلیدی نفسها خدایا چه کنم؟

 

بندگی گرچه نکردم ای هستی من

با گناه و دیده غرق گناها چه کنم؟

  مهر82

+ نوشته شده در  89/01/27ساعت 11  توسط سمانه محمدصادقی  | 

بهار

به نام هستی بخش هستی


سلام

 

و دوباره شروع کن ...

ودوباره از نو...

از سر خط...

و همیشه راهی برای بازگشت هست...

و بهار شروعی دوباره ...

و عشق بهار زندگی...

و خدا، همان که همیشه حسی نو در تو پدید میآورد...

و توبه همان که تو را مثل سال جدید نو می کند...

و از اول راه...

به امید خدا شروع کن

همیشه راهی هست

عاشقان عیدتان مبارک باد


+ نوشته شده در  88/12/29ساعت 16  توسط سمانه محمدصادقی  | 

اشک باران

جانم به نام تو بند است مهربان حسین ع

دستم به توبه هر دم به آسمان حسین ع

 

بهر نگاه تو تا روز و شب

می آید از دیده اشک باران حسین ع

 

تا بی کران حضورت نوشته ام

در دل بیا به رقیه مهمان حسین ع

 

آّبیست نگاه تو تا همیشه ام

ذکری که میگویدم پنهان حسین ع

 

مرا به دست تو میدانم آزادیست

دل را به زنجیر بسته زندان حسین ع

 

برمن به جان رقیه،خدایا رحمی

از پا فتاده گشتم و ویران حسین ع

 

با روشنی که با نام تو در دل رسید

اشکم ندارد انتها و پایان حسین ع

 

جاریـــــست وجــــودم ســراسر به تـو

در گوش من به یاد تو گفتند اذان حسین  ع

 

به زیر پای تو افتاده دل ارباب

تا آخرش غلام توام به جان حسین ع

خرداد 87 س.محمدصادقی

+ نوشته شده در  88/09/27ساعت 7  توسط سمانه محمدصادقی  | 

منتظر



چشمم به نام تو افتاد و جان به جان رسید
این دل شکست و صدایش به آسمان رسید

از خود شنیدم هفتاد بار نغمه ات
از دل که می آمد ای خدا که هجران رسید

صد منتظر به دستان من گره می خورد
با ما نبود این دل و عاقبت حیران رسید

یک سو نظر به این جان منتظر دریغ
آتش به دل زبانه کشید و باران رسید

دستم به آسمان و چشمم گره به دوست
روزی که آمد از خدا نامه که جانان رسید

گویی خیال بودی و در رویای ما
رنگی نوشتی و رفتی و شیطان رسید

انقدر در این جان نوشتم بیا بیا
جانم تمام شد آخر به پایان رسید

.

.

.

.

.

 .............................................................    87.3.11   

+ نوشته شده در  88/08/29ساعت 0  توسط سمانه محمدصادقی  | 

صبح رهایی

کاش میشد به دلم یک نظری دیده گشایی

این اسیر غم واندوه تو آزاد نمایی

مشتاق به درگاه تو هر روز نشستم

تا بانگ تو یک روز رسد صبح رهایی

یک عمر به بندم، به جانم نگهی کن

تا باز شود عقده ی شبهای جدایی

دل کندم از این غیر به امید وصالت

شاید که رسد از طرف یار ندایی

من را به خدا یک نفس آرام نباشد

این عشق مراکرد به جان سر به هوایی

............شهریور 86

+ نوشته شده در  88/08/26ساعت 1  توسط سمانه محمدصادقی  | 

باور


مرا در دیدن تــــــو ،باوری  نیست
ز هر روز و شبی، ره آوری  نیست
ز قلــــب گم شــــــده از آهن ویخ
طبیبی مرهمی یک یاوری نیست...............تیر ماه 80

+ نوشته شده در  88/08/22ساعت 14  توسط سمانه محمدصادقی  | 

بهونه




خیلی وقته واسه بودن، من تو رو بهونه کردم
به خدا هر جا که رفتم ،تو نگاهت خونه کردم

دلمو شکستم و باز تو کویر آرزوها
برا بودنت تو قلبم ،این دلو دیونه کردم

بسه به خدا غریبی،بی کسی و نا امیدی
عمرییه به جرم عشقت، این دلو ویرونه کردم

آخه بسه بی تو بودن، دنبال غریبه رفتن
دلو همرنگ سیاهی،تو ببین چگونه کردم

شب و روز عاشقت باز، مثل هم شده یه عمری
تو ببین از غم عشقت، دل کجا روونه کردم...............تیر ماه85

+ نوشته شده در  88/08/19ساعت 4  توسط سمانه محمدصادقی  | 

اباصالح.................



دلم به عشقت ای عشق، نداره به یک لحظه چاره
دمی به انتظارت هر دم ،شوم به هر طرف آواره

سکوت تو هر دم بر من، میرسد از آن ساحل

غمی که در نگاهم بی تو ،رد شود از دل پاره

به یادت هر سو هر دم ،می زنم این نقش در دل

دلم به نامت ای عشق، پر میزند یکباره

به سوی تو از باران، بگیرم آن ذره مهتاب

به هر طرف شوم دریا ،به عشق تو هر باره

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت 4  توسط سمانه محمدصادقی  | 

اباصالح



دلم گشته ویـــــــــــران، ز دوری بیا

نفســـــها شده زخــــــــم ،کوری بیا

همه شب دراین اشک و آه سر کنم

 به قلبــــــــم ندارم ، ســــروری بیا

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت 7  توسط سمانه محمدصادقی  | 

رهایی ( برای اباصالح المهدی)

از اندیشه دیدار توام، تاب و توان نیست
تا لحظه ی دیدار ،دلم سر به هواییست

گم کرده ام و راه ندارم به سرایی
امید من آخر به تو و راه رهاییست

دل آمده سویت ،به طمع های فراوان
در کیسه ی من هدیه ی رنگی گداییست

هر ثانیه بی تاب نگاهت، گله کردم
تا هر نفسم زمزمه ام، رنگ دعاییست

آشفته ام و یک نفس آرام ندارم
تا لحظه ی دیدار، دلم سر به هواییست ............  15/6/87
+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 19  توسط سمانه محمدصادقی  | 

تاکی؟ برای اباصالح المهدی عج


غم و اشک و آه و حسرت تا کی؟
دوری از تو، تا قیامت تاکی؟
 منو از راه تو ،بیرون کردند
طعنه و قهر و ملامت تا کی؟
یک نفس از نفسم باقی نیست
از خودم ،از تو شکایت تا کی؟
معدن اشک در این دل جاریست
تا به کی تلخ، اسارت تا کی؟
خو ش دلم بود، به یادت عمری
تا به کی صبر ،قناعت تا کی؟
دل شکستند به سنگی ای یار
 بامن دوست، عداوت تا کی؟
مرهمی نیست ،بر این زخم دریغ
شرح این غصه ،حکایت تا کی؟
دل این ساده عاشق پیشه
دست ما بود، امانت تا کی؟
قدری از عشق برایم آور
تا به کی سود،تجارت تا کی؟
ازمن ای دوست، ببر گمراهی
از ره نفس ،اطاعت تا کی؟
با خودم باز چنین میگویم
دوری از تو، تا قیامت تا کی؟

+ نوشته شده در  88/08/12ساعت 20  توسط سمانه محمدصادقی  | 

برای تو

ببین که بی تو روی عاشقم تنهاست        

تمام غمها ی عالم در ونم پیداست


شکــــایتی  ز دنیا نـــــــدارم ، وقتی       

نگاه من  ، به روی تــو  تنها  زیباست


هر لحظه در آتش یادت مــی سوزم           

 باور نمی کنی که عاشقت شیداست


از بس تر است دیده به ناله های فراق      

 اشکـــــــم به سیل روانه ی دریاست


دل قفل کــرده ام به هرچه دنیایی !         

دل منتظر بــه رنگ تـــو در رویاست


بـــــرای من ،تنهــــــا، یکی هستی       

فـــــــروغ رخت در دلم بی همتاست


از عشق ،برای تـــــو تنها نوشته ام        

 دلم به عشق تــــو در عالم رسواست


تمام مـــــعنی بودن به معنی تــــو          

تمام زندگی ام بی تــــو بی معناست


مرا، طلوع نگاه تـــو زنده می کند         

و گرنه وجود  غرق  بــــی خودهاست


اذان مــــــعرفت در دلـــــــــم آور         

که گوش دل کــر است، بی پرواست


تنها تـــــــویی، به زخم دلم مرهم        

دعای تــــو ، بر  دعـــــای رد  گیراست

+ نوشته شده در  88/07/27ساعت 20  توسط سمانه محمدصادقی  |